2 روز ...

] یادداشت عمومی ، تلخ و سرد  [

 

بابام می گه : این چند روز اخیر مامانت بعد از نماز صبح یه درد دل جدیدی با خداش می کنه  ...

پرسیدم چه درد و دلی؟ ...

بابا : رو به قبله می نشینه و می گه : " مهدی م رو با اعتقاد کامل دارم می فرستم ها !  مهدی می فرستمش مهدی می خوامش ها ... "

+ عشق ِ من ، این سوره ی یاسینیه ، که صبح پا شدم دیدم گذاشتیش روی چمدونم...

 

هرچند شاید خودش ندونه ، اما بابام رو خیلی دوست دارم ...

همیشه عاشق ِ این نوع خداحافظی کردنش بودم ...

تاحالا دیدی مربی وزنه بردارها ، چه جوری ورزشکارشون رو می فرستن پای وزنه ؟! ...

قبل از مسابقه با یه سیلی محکم ، اونو به خودش میارن ...

+ مثل ِ بابای من ...

 

پروازم از مشهده …

تا دو ساعت دیگه میرم مشهد …

 

مامان ! …

بابا ! …

 امیر ! …

هیچی !

فقط می خواستم صداتون کنم

 

 

می دونی خواهری ؟!  ...

نه ! نمی دونی ! ...

+ اگه بگم هم ، باورت نمیشه  ...

4 روز ...

] یادداشت عمومی ، مرتضی  [

 

مرتضی میشه پسر ِ پسر عموی مامانم...

سال 68 که مامانم طرحش تموم شد و رفتیم مشهد ، تو آپارتمانی که اجاره کردیم باهم همسایه شدیم.

از اون دوران جز خاطره روز اول مدرسه که با هم رفتیم سر یه کلاس ، چیز دیگه ای یادم نمیاد . بعد از سه روز هم من رفتم یه مدرسه دیگه و خونه مون رو عوض کردیم و بالطبع فاصله هامون زیاد شد...

.

مرتضی دقیقا یک ماه و 3-4 روز از من بزرگتره ، زیست شناسی خونده و فروردینیه !

یه ترکیب شخصیتی- رفتاری- ظاهری از بهرام رادان و برزو ارجمند ، که البته به نظر من تا 20 سال دیگه دقیقا میشه تیریپ ِ محمدرضا شریفی نیا تو فیلم "دایره زنگی"

بنا به گفته خودش و ایضا شنیده های خودم ، همه در نگاه اول اونو یه بچه سوسول ِ تیتیش مامانی ِ هفت خط می دونن که یه عالمه دوست دختر داره و نمی دونه امشب با کدومشون باشه ! ... در حالی که اصلا اینجوریا نیست و اونایی هم که اینجور برداشت های مزخرف در موردش دارن ، مصداق همون گربه هایی هستن که دستشون به گوشت نمی رسه می گن پیف پیف ( چه ربطی داشت؟! بعدا متوجه میشین )

+ خلاصه که همه چی دست به دست هم داد تا باهم باشیم و باهم بریم ...

+ وبلاگ مرتضی :  www.liozo.blogfa.com

 

] یادداشت عمومی ، مقدمات رفتن  [

 

دیروز کلی آزمایش رفتم دادم. واسه عدم اعتیاد و ایدز و قرص های روان گردان و هپاتیت و مالاریا و ...

به مرتضی میگم : ما که شانس نداریم! یهو دیدی این دم ِ آخری یکی از اینا مثبت در اومد. البته باز تو وضعت خوبه! از بس با جک و جونور در ارتباط بودی می تونی یکی از همونا رو بهونه کنی اما من چی کار کنم ؟!

 

+ خوب شد به همون رادیولوژی اکتفا کردن اینا ، وگرنه اگه می رفتم سونوگرافی و تست حاملگی و اینا ، اونوقت با شیوا م که تا چند روز دیگه می خواد به دنیا بیاد چی کار می کردم ؟! ... اصن جواب مامانمو چی می دادم؟!

سقطش می کردم ؟! ... عمرا حاج آقا ! من بچه م رو به هر قیمتی که شده نگه می دارم این چک دویست میلیونی دخترتون هم بخوره تو سرتون

11 روز ...

] یادداشت خصوصی ،  [Burn After Reading

 

بعضی ها سهمشون از زندگی ما فقط یه نقطه ست !

یه نقطه آخرِ یه پاراگراف ...

یه پاراگراف به اندازه چند صفحه ...

چند صفحه به اندازه یه دفتر ...

یه دفتر به اندازه 4 سال و اندی !

سهم ما از زندگی بعضی ها فقط یه نقطه ست !

یه نقطه به اندازه سرِ یه سوزن ...

سرِ یه سوزن به اندازه سر یه سوزن !

بدون هیچ اثر و نشونی ...

 

+ وقتی واردِ جایی میشی که هیچکس تورو نمیشناسه ، همیشه اون شخصیتی که اولین بار از خودت نشون می دی خیلی مهمه ... چون تا آخرش همه تو رو به همون دید نگاه می کنن! جوری که دیگه حتی تغییرش غیر ممکن میشه!... خود به خود میری تو لاک یه شخصیتی که تحمیل کردی به خودت ! .. و این یه اشتباه بزرگه ! گاهی اونقدر بزرگ که ... خیلی ! ( تلخی این "خیلی" تا ابد زیر زبونمه !! )

مطمئن باش اینبار دیگه اشتباه نمی کنم !

 

+ ۱۱ روز دیگه !....

 

+ همین روزاست که شیوا به دنیا بیاد  

 اولین بچه ی بدون مامان دنیا ! 

 

 

مبارک باشه !

] یادداشت عمومی ، فافا [

 

"... ناشناس تا قسمتی ، آدم و کاکتوس هم کل ماجرا رو می دونستن ، بقیه هم نوچ! با خودم گفتم دیگه چیزی تو وبلاگم نمی نویسم ! "

کار ندارم به اینکه اگه نمی پرسیدم ، شاید حالاحالاها ما رو غریبه می دونستی و قاطیه همون " بقیه نوچ! " اما ...

به خدا اینقدر خوشحالم که حد نداره  ...

خیلی مبارک باشه ...

ایشالله پا به پای هم به هرجایی که می خواین و مصلحتتونه برسین  ...

 

+ بعد از اومدن پذیرش ، بلیط رو ok  کردم !

شنبه 27 مهر – ساعت 15:30 !

مقصد : اولین غربت !

شوک !

] یادداشت عمومی ، شوک [

 

دوباره یاد اون دیالوگ فیلم "ایستگاه متروک" افتادم :

.

..

مرد و زن سوار بر ترک موتور ...

مرد رو به همسرش : تاحالا سوار موتور شده بودی ؟!

زن : آره !

مرد : با کی ؟!

زن : چه فرقی می کنه ؟! اون موقع که زنِ تو نبودم !

..

.

+ شوک !

می دونی ؟! خوشحالم که تا الان رو قولم واستادم!... شاید می خواستم که دیگه نمونم .. یعنی حالا که داشتم می رفتم شاید نمی موندم . اما خب، گاهی یه خاطره قدیمی ، کار یه تلنگر جدید رو می کنه !

 

+ به هیچ کس !!

بوق ممتد !

] یادداشت عمومی ، خاطره [

 

مشهد که بودم ، یه شب با علی و محمد تصمیم گرفتیم بریم طرقبه شام بخوریم.

یه جا توی مسیر ، علی حواسش نبود و یه مقدار به چپ منحرف شد و ماشینی که بی هوا ، داشت ازمون سبقت می گرفت رو تا مرز پرت شدن از دره کشوند تو خط کناره !

بعدشم به جای معذرت خواهی ، پنجره رو کشید پایین که : "آهای! چه خبرته مرتیکه ؟! مگه سر می بری؟! "

اونم از پشت سر گازش رو گرفت و هی بوق زد و نور بالا داد که :" اگه مردی واستا ! "

محمد که جوگیر شده بود رو به علی گفت : "بذار بیاد ببینم چی می خواد بگه "

خلاصه مرده اومد و سبقت گرفت و جلومون پیچید و واستاد !

یه پیکان جوانان گوجه ای

محمد به شوخی رو به من کرد و گفت : "مهدی داشتم می زدمش نیای جلوی دست و پام که قاطی ام اساس ! می زنم تو رو هم له و لورده ت می کنم! "...

علی هم که زیر لب داشت غرولند می کرد با عصبانیت پیاده شد...

منم مثه بچه های خوب از جام جم نخوردم و از ماشین پیاده نشدم

اینا داشتن می رفتن سمت ماشینه که رانندهه پیاده شد ...

هیچوقت صحنه ی اونشب از یادم نمی ره

هیبت رانندهه دو تای رضا زاده ! از پشت بازو و جلوی بازو اینا هم که دیگه هیچی نگم بهتره ترمز دست توی دستش هم که دیگه غوغا بود

من تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که پنجره ها رو بدم بالا و درها رو از تو قفل کنم

محمد هم که اینجور مواقع کم نمیاره... شروع کرد به گلاب خوردن و دست بوسی و پاچه خواری و غلط کردن... علی رو هم جلوی آقاهه حسابی فحشش داد و از جوونیش گفت و خامیش تا بالاخره آقاهه رو نرمش کرد  ...

.

اتفاق اونشب باعث شد تا همیشه قبل از دعوا و اینا ، اول به رانندهه توجه کنیم

.

چند رو پیش با مامان رفته بودیم واسه افطار حلیم بخریم. یه کبابی تو خیابونمون هست ، به اسم "علی بابا" که ماه رمضونا حلییم می فروشه.

خلاصه !... ماشین رو جلوی درش پارک کردم و می خواستم پیاده شم که یهو یه بی ام و 530 آی ، اومد و از کنارم رد شد و جلوم پیچید و دنده عقب گرفت و بعدشم چند تا بوق زد که من برم عقب تر تا اونم بتونه پارک کنه!

منم نشستم تو ماشین و داشتم ماشینو روشن می کردم که دیدم باز همین طور داره بوق می زنه

عصبانی شدم و داد زدم که : " خب بابا! چه خبرته! .. ( بوق ) (سانسور شد – ) "

خلاصه عقب رفتم و ماشینو خاموش کردم و پیاده شدم !

حالا شوما فک می کنی راننده ی ماشینه کی بود ؟!

گزینه اول : همون راننده مشهدیه ؟

نوچ ! برو بالاتر !

گزینه دوم : رضا زاده با هیبت قبل از کناره گیری از المپیک ؟!

نوچ! برو بالاتر

گزینه سوم : محراب فاطمی ؟!

نوچ! برو بالاتر !

ول کن بابا! خودم میگم!

داور مسابقه قوی ترین مردان ایران : آقای خودنگار

..

.

بقیه ش بووووووووووق ... البته نه از نوع بوق سانسوری از نوع بوق ممتد