] یادداشت عمومی ، تلخ و سرد  [

 

بابام می گه : این چند روز اخیر مامانت بعد از نماز صبح یه درد دل جدیدی با خداش می کنه  ...

پرسیدم چه درد و دلی؟ ...

بابا : رو به قبله می نشینه و می گه : " مهدی م رو با اعتقاد کامل دارم می فرستم ها !  مهدی می فرستمش مهدی می خوامش ها ... "

+ عشق ِ من ، این سوره ی یاسینیه ، که صبح پا شدم دیدم گذاشتیش روی چمدونم...

 

هرچند شاید خودش ندونه ، اما بابام رو خیلی دوست دارم ...

همیشه عاشق ِ این نوع خداحافظی کردنش بودم ...

تاحالا دیدی مربی وزنه بردارها ، چه جوری ورزشکارشون رو می فرستن پای وزنه ؟! ...

قبل از مسابقه با یه سیلی محکم ، اونو به خودش میارن ...

+ مثل ِ بابای من ...

 

پروازم از مشهده …

تا دو ساعت دیگه میرم مشهد …

 

مامان ! …

بابا ! …

 امیر ! …

هیچی !

فقط می خواستم صداتون کنم

 

 

می دونی خواهری ؟!  ...

نه ! نمی دونی ! ...

+ اگه بگم هم ، باورت نمیشه  ...