Sms زده : "جناب مهندس شما خونه تشریف دارین؟ "
شماره ش آشنا نیست ، به اشتباه فک می کنم همون پسره ست که تو کلاس اتوکد باهاش آشنا شدم ...
میگم : " آره!"
بعد رو می کنم به مامانم و شماره رو واسش می خونم و میگم این شماره، از آشناهامون نیست؟!
میگه "نه!"
بعد از چند دقیقه ، دوباره sms می ده که " بیا دم در! "
شوکه میشم! آخه اون پسره که آدرس منو نداشت ! می گردم تو موبایلم و متوجه میشم که اصلا این شماره ی اون پسره نیست! بهش sms می دم که : " بابا اشتباه گرفتی عزیز! "
میگه: "اوهی ! میتی! مگه با تو نیستم؟! بیاد دم در دیگه! "
جل الخالق! عجبا! از تو آیفون نگاه می کنیم ( من و مامان و بابام) هیشکی نیست! اما سایه ی یه نفر دیده میشه!
میگم شاید رضا باشه ( از بچه های دانشگاه ، که واسه نمایشگاه اومده بود تهران)
مامانم میگه : "دو نفرن ! انگار یکیشونم دختره ! "
میخندم و میگم : " اوه! جدی میگی؟ (نیش) پس اشتباه نیومدن" 
مامان عصبانی میشه و میگه " برو پایین ببین کیه دیگه "
آخرین خداحافظی هامو می کنم و رو به بابام میگم : " اگه تیریپ آدم ربایی و این حرفا بود ، هرچی خواستن بهشون بدی ها "
به مامانم میگم : " حداقل یه کارد میوه خوری ، یه ساتوری چیزی بده تا از خودم دفاع کنم "
میرم پایین!
در رو باز می کنم . دو نفرن! سلام و احوال پرسی و تولدت مبارک و ... و بعدش هم یه جعبه کیک رو می دن دستم!
حالا من هی بسم الله می کنم تو دلم که نکنه جن باشن و اینا ... می بینم نخیر! نه دود میشن و نه غیب! 
می پرسن : "شناختی؟! "
میگم : نه والله! 
میگن : " فک کن! بین برو بچه های بلاگفا "
اوه! شناختم ! علیرضا یا همون مرد یا همون رویاهای یک مرد ! به همراه امیروو !
+ خدا می دونه چقدر شوکه شدم! چقدر ذوق زده شدم! چقدر سوووورپرایز شدم...
+ قرار شد واسه تک تکشون جبران کنم! علیرضا ، امیروو و خواهرکوچو که این برنامه رو برنامه ریزی کرده بود واسم...
ممنونم...
واقعا ممنونم.
+ اینقدر حول شدم که درست و حسابی تعارفتون نکردم بیاین بالا
وقتی هم رفتم بالا کلی سرزنش شدم
مامانم گفت حداقل میومدی یه کارد می بردی ، از کیکی که آوردن ، می خوردن...
خیلی خیلی شرمنده به خدا...
خیلی فوق العاده و هیجان انگیز و بکر بود ! ایشالله که جبران کنم!