+ چه نوستالژی هایی که اینجا واسم نداره ...
+ همیشه دوست داشتم یه چیزی همرام باشه تا هروقت ببینمش یاد تویی بیافتم که از یادم می ری ...
اما همیشه ترسم اجازه داشتن همچین چیزی رو بهم نمی داده...
ترس؟!؟
آره! ... ترس از اینکه ببینمش و به یاد بیارمت و بی خیالت بشم !
+ ببین خدا! ... بهونه نمی خوام بیارم ها.. اما خب شاید واسه اینه که خیلی به ما نزدیکی ! .. نزدیکی خیلی زیاد ، ندیدن میاره !!
مثه همین رگ گردن که تو ازش به ما نزدیک تری و ما نمی بینیم!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!
|