یک ذهن زیبا

مسجد تو آسمون!

زن گفت: « نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد. باز این لعنتی ها پاره اش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می داره.»

مرد قبل از گره زدن پلاستیک، روی آشغال ها سم ریخت و گفت: « دیگه کارشون تمومه. فردا باید جنازه هاشون رو شهرداری از گوشه و کنار خیابون جمع کنه.» و کیسه زباله را بیرون برد.

فردا روزنامه ها تیترزدند: «مرگ خانواده ای ۵ نفره بر اثر مسمویت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی.»

 

نویسنده : نیلوفر هاتف رستمی

 

یک ذهن زیبا : آب را گل نکنیم.. در فرو دست انگار کفتری می خورد آب !

 

 

+ 15 خرداد 68

 پنج سالم بود. با ترس از خواب پریده بودم!

دنبال مامانم می گشتم تا خوابی رو که دیده بودم واسش تعریف کنم.

دیدم تو آشپزخونه نشسته روی زمین...

تکیه داده بود به دیوار و دستاش رو گرفته بود جلوی صورتش و آروم داشت واسه خودش گریه می کرد!

کنارش نشستم.

مامانی! چی شده مامان؟! چرا گریه می کنی ؟!

.

.

خواب دیده بودم ، از بیرون خونه صدا میاد ! در حیاط رو که باز کرده بودم ، چشمم به یه مسجد افتاده بود که تو آسمونه ! یه مسجد تو آسمون !

 

 

+ اونشب حسین ( از دوستان دبیرستان) یه آهنگ واسم بلوتوث کرد. گفت رفتی غربت و تنها شدی ، این آهنگ رو واسه خودت بذار و گوش کن! هم یادی از من می کنی و هم حسابی میشینی واسه خودت گریه می کنی!

.

ای ساربان (محسن نامجو) خیلی قشنگه!

 

+ دو شب من تهران نبودم ها! اومدم می بینم اونو فروخته و اینو خریده و باز کلی بدهی درست کرده واسه ما !

خدا بخیر بگذرونه !

بدیش می دونی چیه ؟! بدیش اینه که ، دیگه هر نوع پروژه خرید توی خونه ما، از کفش و لباس بگیر تا یه دونه بستنی و اِسمارتیز تحت الشعاع این مسئله ، با اکثریت شخص مامان خانوم ، اونم با بهانه های واهی وتو میشه ! یکیش همین چیزی که واسه خریدش ، نصف پولش رو هم هدیه تولد گرفتم . می گه نمی خواد بخری . اینو زنت با جهازش میاره! اونوقت پشیمون میشی

میگم : ای بابا! خب من لازم دارم الان

میگه : آهان! پس بگو!! تو زن می خوای داری واسه من اونو بهونه می کنی

بهدشم بحث رو می بره به جایی که مجبور میشم عطایش را به لقایش ببخشم و بگم : مهرم حلال جونم آزاد

 

+ دوباره تو تعطیلات یه سفر رفت و برگشت 2500 کیلومتری می خوایم بریم.

اونجا که میریم یه 8-7 تا بچه کوچولو دارن که تا پام رو می ذارم اونجا از سر و کولم بالا میرن! منم شروع می کنم باهاشون از وسطی و اِستوپ هوایی و گرگم به هوا و قایم موشک گرفته تا خاله بازی و عروسک بازی بازی می کنم.

دفعه قبل ، پیشنهاد دادن که : ما میریم با مریم جون ( مربی مهد کودکشون ) صحبت می کنیم ، تو بیا بشو عمو پورنگِ ما

 آخی! نازی (نیش) الان یاد سادگی و صداقت لحنشون افتادم دوباره.

مامانم میگه این مهدی مهره مار داره

 

+ چندوقته که خوره کتاب خوندن و حافظ از بر کردن بدجور افتاده تو وجودم!!

+ پایان نامه هم دفاع شد!

خون یارانت .. پر ثمر گشته !

ما بدهكاريم به آنها که ایستادند
به آنها که جان دادند و دم نزدند
ما طلبکاریم
از آنها که باعث شدند
عزیزانمان نامی باشند گمنام
بر سر کوچه‌ها

+ واسه خودت تو خیابون راه بری ، هم سن و سال های خودتو با اون ریخت و قیافه ها ، با اون ناز و عشوه ها ، با اون کثافت کاری ها!! ببینی .. اونوقت گوش هات بشنوه که :
ممد نبودی ببینی ... ( شهر آزاد گشته) ... خون یارانت ، پر ثمر گشته !!

+ دیشب تو پار ملت ، شنیدم یه مامانی به دخترش می گفت : "وای! ببین چه قیافه ای شده! چقدر حجاب بهت میاد . مثل مامان بزرگا شدی!! ... دخترک هم ، روسری تا پیشانی جلو آمده  اش را تا فرق سر عقب داد و گفت :"حالا درست شد؟! " ... مادرش هم گفت : " آره ! "

+ "حافظ ناشنیده پند"  ، نوشته ایرج پزشکزاد . دلم واسه حافظ و شعرش سوخت ، اما در عوضش با عبید زاکانی آشنا شدم!

+ بخونید : داستان کوتاه : " من عاشق آدم های پولدارم"
از کتاب : " من عاشق آدم های پولدار هستم" / سیامک گلشیری/ 187 صفحه/ انتشارات مروارید

+ بخونید : داستان کوتاه : " امام جمعه "
از وبلاگ : " نمایندگی مجاز" / محمد رضا زائری