تبليغاتX
یک ذهن زیبا

دیروقتیست که نویسنده و وبلاگ و " کل مایحتوی به " به جای دگر کوچیده اند!

+ WWW.BaAuTiFuLmInD3.BlOgFa.COM

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه! 


ای خدا ! دلگیرم ازت !

+ اگه چیزی می دیدم ، اونقدر می نوشتم که ...
نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!  | 


سنگ ،

گردو ،

سنگ ،

گردو ،

سنگ ،

-

سنگ ،

-

سنگ !!

 

+ گردو ؟!

نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!  | 


ماهی مُرد .

آخرین بازمونده سفره هفت سین.

حالا ... همه چی مثه قبل ِ !

 

 

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!  | 


خداییش خودمم دیگه حالم از هرچی معبد باتو کیوه بهم می خوره  واسه همین اومدم هم خودمو راحت کنم اما اونایی رو که ای! هر از گاهی هنوز!! سری به اینجا می زنن رو از بند این معابد نجات بدم

تعطیلات خوبی بود.

3-4 روز مونده به عید پا شدیم واسه اولین بار رفتیم شیراز. خیلی خوش گذشت، علی الخصوص که از ترافیک عید شیراز هنوز خبری نبود. بعدشم که اومدیم تهران و یه هفته از شهرستان مهمون داشتیم. فردای روزی که مهمونا رفتن هم باز رفتیم شمال .

قرار بود دهم فروردین برگردم مالزی. اما چون واسه رشته و دانشگاه جدید تقاضای پذیرش دادم و هنوز جوابش نیومده منتظرم. از MBA  به MEM ! دلایلم واسه این کار اونقدر موجه بود که حتی بابام که همیشه تو از این شاخه به اون شاخه پریدن ، به شدت سختگیره باهام موافقت کنه !

نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!  | 


Batu Caves - غارهای باتو کیو

با احسان قرارگذاشته بودیم که وقتی مرتضی رفت ، یه سری جاها که واسه مرتضی خوب نبود رو بریم و از نزدیک ببینیم.  غارهای باتو ، اولین پروژه ی ما بود که عملیاتی شد. احسان ( ملقب به احسان یک رینگتی) ازون دست بچه هاست که از بریز بپاش خوشش نمیاد و همیشه سعی می کنه با ارزون ترین حالت ممکن به اهدافش برسه. منم که دیگه بچه سوسول باهام نبود و ازین فرصت حسابی استفاده کردم.
 انتظار داشتم وقتی از مترو پیاده میشیم ، یه عالمه اتوبوس و تاکسی تو ایستگاه منتظر باشن ، که میشه گفت بالکل انتظار بی جایی بوداز یه مغازه دار آدرس رو پرسیدیم که گفت باید با تاکسی مستقیم برین تا برسین! ماهم که عمرا نمی خواستیم با تاکسی بریم گشتیم و گشتیم تا ایستگاهِ اتوبوس رو پیدا کردیم. یه نیم ساعتی منتظر شدیم تا اتوبوس اومد. البته احسان که بیکار نموند ، یه دختر مالایی تو ایستگاه بود که احسان در اون بین حسابی زبان خودش رو improve  کرد  جای نسبتا شلوغی بود و کلی توریست هم واسه بازدید اومده بودن . آدما اکثرا هندو بودن و مشغول عبادت. برای وارد شدن به معبد اصلی که بالای کوه و توی یه غار بزرگ قرار داشت باید از 272 تا پله بالا می رفتیم. در حین بالا رفتن از پله ها به میمون هایی برمی خوردیم که آزاد و رها اونجا پرسه می زدن و از دست مردم خوراکی می گرفتن و می خوردن.

+ احسان دیشب اومد و حلالیت طلبید و امروز با کاروان نور عازم تایلند شد ما هم کلی التماس دعا داشتیم


ادامه مطلب...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!  |